شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

وبلاگ سرگرمي،آموزش،طنز

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

زندگی

* زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

* کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

* زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

* کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

عشق يعنی

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی چون * جواد* پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی چون * جواد* پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

خدایا

هر کس که تو رو خدای خود پندارد


عجب خدایی دارد .

هر کس به طریقی دل ما میشکند


بیگانه جدا دوست جدا میشکند


بیگانه اگر میشکند حرفی نیست


از دوست بپرسید چرا میشکند

هر کس که تو رو خدای خود پندارد


عجب خدایی دارد .

هر کس به طریقی دل ما میشکند


بیگانه جدا دوست جدا میشکند


بیگانه اگر میشکند حرفی نیست


از دوست بپرسید چرا میشکند

هنوز میخواهمت

هنوز پیراهنی برای تن مجروحم ندوخته ام چشمانم حضور تو را ؛ کم دارد من گرمترین پیراهنم را به زمستان بخشیدم تو خورشید را به دندان گرفته ای من زمستان را بر دوش من تمام غرورم را وا داده ام برای شکستن کافی بود به سنگ سلام کنم

هنوز پیراهنی برای تن مجروحم ندوخته ام چشمانم حضور تو را ؛ کم دارد من گرمترین پیراهنم را به زمستان بخشیدم تو خورشید را به دندان گرفته ای من زمستان را بر دوش من تمام غرورم را وا داده ام برای شکستن کافی بود به سنگ سلام کنم

یه داستان غمگین و اشک در بیار

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .


احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .


ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .


اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .


دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .


صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.


صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...



خلوت بی تو معنا نداره ...


اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .


احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .


ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .


اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .


دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .


صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.


صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...



خلوت بی تو معنا نداره ...


اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...

داستان دلخراش و عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به

قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید



چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در

قلبتو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود

..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به

قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید



چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در

قلبتو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود

..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

زمین گرد است یا زمان؟

در ٤ سالگی، موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگی، موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگی، موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
در ١٨ سالگی، موفقیت یعنی: گرفتن گواهی نامه رانندگی
در ٣٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٤٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٥٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٦٥ سالگی، موفقیت یعنی: تمدید گواهی نامه رانندگی
در ٧٠ سالگی، موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
در ٧٥ سالگی، موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگی، موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
حالا به نظرتان زمین گرد است یا زمان؟

در ٤ سالگی، موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگی، موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگی، موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
در ١٨ سالگی، موفقیت یعنی: گرفتن گواهی نامه رانندگی
در ٣٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٤٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٥٥ سالگی، موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٦٥ سالگی، موفقیت یعنی: تمدید گواهی نامه رانندگی
در ٧٠ سالگی، موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
در ٧٥ سالگی، موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگی، موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
حالا به نظرتان زمین گرد است یا زمان؟

معنی عشق

دختر 5 ساله ای از برادرش پرسید:

معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،
از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،

و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم ... !

دختر 5 ساله ای از برادرش پرسید:

معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،
از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،

و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم ... !

دوست واقعی

دو دوست در بیابان همسفر بودند.در طول راه با هم دعواشان شدویکی به دیگری سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.ان ها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدندو تصمیم گرفتند حمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:امروز بهترین دوستم،زندگیم را نجات داد.دوست دیگر علت این کارها را پرسید او گفت:وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید ان را بر روی شن بنویسی تا باد های بخشش ان را پاک کند.ولی وقتی به تو خوبی می کند باید ان را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی ان را پاک نکند

دو دوست در بیابان همسفر بودند.در طول راه با هم دعواشان شدویکی به دیگری سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.ان ها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدندو تصمیم گرفتند حمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:امروز بهترین دوستم،زندگیم را نجات داد.دوست دیگر علت این کارها را پرسید او گفت:وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید ان را بر روی شن بنویسی تا باد های بخشش ان را پاک کند.ولی وقتی به تو خوبی می کند باید ان را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی ان را پاک نکند

عاقبت خیانت در رفاقت

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.
با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان کار میکرد که یکدفعه دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هست.

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.
با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان کار میکرد که یکدفعه دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هست.

رفت توی اتاق و مطمئن شد که اونی که بستری هست همون کسی هست که شوهرش را کشت. اینجا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد.
بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میکرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی که در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم بکشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!
محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید که چرا نمیزنی؟ محمود گفت: بنزینم تموم شد

12345678910
last