وقتی بهت گفتم دوست دارم

شنبه 9 دی 1396
20:48
arsavin

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم


قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...


وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از


این که منو از دست بدی وحشت داشتی


وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..


صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و


موضوعات: داستان,عاشقانه,
[ بازدید : 123 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

یک روز یک پسر و دختر

شنبه 9 دی 1396
20:47
arsavin

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند





جلوی ویترین یک مغازه می ایستند





دختر:وای چه پالتوی زیبایی





پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟





وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده





پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟





فروشنده:360 هزار تومان





پسر: باشه میخرمش





دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟





پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش





چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند





دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری





پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:





مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم






موضوعات: داستان,عاشقانه,
[ بازدید : 114 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

دوسش داشتم

شنبه 9 دی 1396
20:45
arsavin

چی بگم دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشی ميای بازی کنيم؟


بعده اينکه بازيمون تموم شد گفت تو بهترين داداشه دنيايی...


وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد و


ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش


دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايی...


وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه


دنيايی...


و وقتی مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف


بزنه ميگفت تو بهترين دادشه


دنيايی...


چند وقت بعد وقتی دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته


عاشقت بودم و دوست داشتم اما


ميترسيدم بگم برای همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيايی...

برچسب‌ها: دوسش داشتم, دوسم داشت, داستان غمگین


موضوعات: داستان,عاشقانه,
[ بازدید : 99 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

چشاش پر اشک بود

شنبه 9 دی 1396
20:43
arsavin

چشماش پر از اشک بود نگام کرد و گفت دوستم داری...


به چشماش خیره شدم ، قطره های اشکش رو از چشماش پاک


کردم و خداحافظی کردم...


روز بعد که دیدمش، انقدر خوشحال شد که خودشو تو بغلم انداخت


و سرش را روی سینم گذاشت و گفت اگه دوستم داری امروز بگو….


ماه ها گذشت و تو بستر بیماری افتاده بود، رفتم دیدنش و کنارش


نشستم و نگاش کردم و گفت بگو دوستم داری…


می ترسم دیگه هیچوقت این کلمه را ازت نشنوم...


ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…


وقتی چند وقت بعد یه بار دیگه رفتم دیدنش روی صورتش پارچه


سفیدی بود...


وحشت زده و حیرون پارچه رو کنار زدم...


تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…


امروز روز مرگ من است...


مرگ احساسم...


مرگ عاطفه هایم...


امروز اون میره و منو با یک دنیا غم جا می گذاره...


اون میره بدون اینکه بدونه به حد پرستش دوستش دارم…


موضوعات: داستان,عاشقانه,
[ بازدید : 111 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

دوسش داشتم عاشقش بودم

پنجشنبه 7 دی 1396
21:00
arsavin

دوسش داشتم عاشقش بودم


تا میدیدمش دلم هرری میریخت


فکر میکردم حتی به من نگاه هم نمیکنه


ولی اشتباه فکر میکردم


اون هم منو دوست داشت


این رو از زبون خودش شنیدم


تا ۵ سال طرفش نرفتم


حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم


بعد از ۵ سال رفتم و گفتم


دوستت دارم اشکش آروم ریخت و محکم بقلم کرد و


گفت : به خاطرت


به هیچ پسری نگاه هم نکردم


[ بازدید : 119 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

دوسش داشتم عاشقش بودم

پنجشنبه 7 دی 1396
21:00
arsavin

دوسش داشتم عاشقش بودم


تا میدیدمش دلم هرری میریخت


فکر میکردم حتی به من نگاه هم نمیکنه


ولی اشتباه فکر میکردم


اون هم منو دوست داشت


این رو از زبون خودش شنیدم


تا ۵ سال طرفش نرفتم


حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم


بعد از ۵ سال رفتم و گفتم


دوستت دارم اشکش آروم ریخت و محکم بقلم کرد و


گفت : به خاطرت


به هیچ پسری نگاه هم نکردم


[ بازدید : 108 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

به بهشت نمی روم اگر مادرم اونجا نباشد

پنجشنبه 7 دی 1396
20:59
arsavin

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ


18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ چی ﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟


ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ


ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ


ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ


ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : مامان


ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ


ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ


ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ


ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ


ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....



موضوعات: داستان,عاشقانه,
[ بازدید : 115 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

یادته

پنجشنبه 7 دی 1396
20:58
arsavin

یادته بهت زل میزدم بهم میگفتی چته؟


میگفتم اخ چه عروسی میشی تو.نه؟


محشر میشی واااااااااایییییییییی.


بلند میخندیدی و دماغمو میکشیدی


میگفتی تو که باز اشتباه گرفتی


اونی که محشر و خوچمل میشه اقای منه فهمیدی؟


شدی سهم خاک و داغ دیدنت تو لباس عروس موند به دلم...


موضوعات: عاشقانه,شعر,
[ بازدید : 121 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

رفاقت

پنجشنبه 7 دی 1396
20:56
arsavin

دوتا رفیق بودن همیشه باهم می رفتن شراب می خوردن


یکیشون میمیره چند وقط بعداون یکی میره میخونه به ساقی می گه


دو پیک بریز ساقی میگه چرا دوتا ؟ میگه یکی واسه خودم یکی برای رفیقم


یک سال بعد دوباره میره میخونه میگه ی پیک بریز ساقی میگه


رفیقتو فراموش کردی؟


میگه نه خودم توبه کردم اینو میخورم به یاد رفیقم


سلامتی تمام روفقا


موضوعات: عاشقانه,شعر,
[ بازدید : 135 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

چرا دلت گرفته؟؟؟

پنجشنبه 7 دی 1396
20:55
arsavin

چرا دلت گرفته؟


اوهم آدم است


اگه دوستت دارم هاتو نشنیده گرفت...


غصه نخور...


اگه رفت..گریه نکن


یه روز چشمای یه نفر عاشقش میکنه


یه روز معنی کم محلی رو میفهمه


یه روز شکستنو درک میکنه


اون روز میفهمه آه هایی که کشیدی از ته قلبت بود...


میفهمه که شکستن دل یه آدم تاوان سنگینی داره...


موضوعات: عاشقانه,شعر,
[ بازدید : 131 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

ادامه مطلب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ سرگرمي،آموزش،طنز است. || طراح قالب avazak.ir
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب افزایش فالوور اینستاگرام ثبت برند
بستن تبلیغات [X]